سعدی باب دوم در احسان یکی روبهی دید بی دست و پای فرو ماند در لطف و صنع خدای که چون زندگانی به سر میبرد؟ بدین دست و پای از کجا میخورد؟ در این بود درویش شوریده رنگ که شیری در آمد شغالی به چنگ شغال نگون بخت را شیر خورد بماند آنچه روباه از آن سیر خورد دگر روز باز اتفاق اوفتاد که روزی رسان قوت روزش بداد یقین، مرد را دیده بیننده کرد شد و تکیه بر آفریننده کرد کز این پس به کنجی نشینم چو مور که روزی نخوردند پیلان به زور زنخدان فرو برد چندی به جیب که بخشنده روزی تولد اقا سبحان گلم
پدر بودن هم خیلی سخته
حال من خوب است اما تو باور نکن
روزی ,پای ,خورد ,فرو ,مرد ,یقین، ,که روزی ,و پای ,دست و ,دیده بیننده ,را دیده
درباره این سایت